تبليغاتX
ماه و مهتاب

سلام خوبین؟ خوشین؟

انقدر نیومدم یادم رفته تا کجا گفتم . ۲ شنبه رفتیم تولد . بد نبود خوش گذشت. یادتونه گفتم قرار بود ساعت ۴ بریم تهران؟؟؟؟؟ خب ۹:۳۰ به سلامتیتون از مشهد خارج شدیم. قبل حرکت یه تگرگی گرفت که نگوووووووو خیلی باحال بود. دیگه تا ۱:۴۵ شوهر فاطمه پشت فرمون بود بعدش از ۱:۴۵ تا ۵:۱۵ مهدی نشست و من مثلا جلو نشسته بودم کهمهدی خوابش نبره ولی خودم همشششش خواب بودم کلا مهدی همیشه میگه مهسا یه ربع بعد حرکت میخوابه و یه ربع قبل از اینکه برسیم بیدار میشه  دیگه ساعت ۱۰ خونه بودیم البته خونه مامانم ... محمد با خاله ام رفته بود بیمارستان داییم رو بخوابونه. داییم ام اس داره هر چند وقت یه بار باید بخوابه واسه کورتون درمانی  دیگه ۱۱ بود که داداشیم رسید  فداش بشم  ته ریش گذاشته بود انقدر باحال شده بود. بعد نهار محمد رفت نور ساعت ۱ میخواستن برن روستای مصر تو طبس. زیاد نشد ببینمش  تهران بد نبود خیلی کم بود یعنی حتی خستگی راه هم از تنمون در نرفت. فقط اینکع مامان جون مهربونمو دیدم خوب بود. واسه روز مادر یه ظرف خوشگل میوه خوری برای مامانم گرفتم و یه شکلات خوری هم واسه حاج خانوم.  

جمعه ساعت ۲ شب رسیدیم در واقع شنبه میشد  شنبه عصر مولودی دعوت بودیم اونم بد نبود ...

دیروزم رفتیم خونه حسن. واسه اونا هم یه شکلات خوری و یه جعبه شکلات بردیم.

هیچ خبر خاصی خاصی نیست . یه نگرانی بزرگ هست که دعا کنین تا آخر هفته ok بشه. خیلی دلم شور میزنه ...

راستییییییییییییی روزتون مبارک. من که با عرض معذرت دسته خر کادو گرفتم  مهدی جان کلا به روی مبارک نیاوردن  تاااااااااااااااازه سه شنبه تولد مهدی جونمه. میخواستم سورپرایزش کنم و واسش تولد بگیرم نمیدونم از کجا فهمید و گفت مهسا یه وقت واسم تولد نگیریا  من دوست ندارم  حالا احتمالا یه کیک کوچولو بگیرم و 2 تایی جشن بگیریم

بچه ها چرا ویزامون نمیاد ؟  

بووووووووووووووس

بااااااااای

وسعت زندگی هرکس به اندازه ی وسعت اندیشه ی اوست
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 12:58  توسط مهسا  | 

به به سلاااااااااااااااااااام

خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟

یعنی این هفته رسما لهههههههههه شدم. سه شنبه حاج خانوم مهمون داشت. میخواست واسه ۴۰ نفر الویه درست کنه با دسر موز و ژله. خب کی باید درست کنه؟ معلومه دیگه من و فاطمه  این مهمونی حاج خانوم یه جور دوره هست که هر ماه خونه یکیهو فقط عصرونه هست. خیلی خوش میگذره کلا تو مهمونی همه با هم حرف میزنن و هر کی صداش بلندتر باشه موفق میشه حرفشو بزنه  اکثرشون هم معلم هستن و صداها ماشالا ماشالا خیییییییلیییییییییییییی بلند  ولی در کل انرژی هاشون مثبته و آدم آخر مهمونی کلی حالش خوبه و خوشحاله. ۵ شنبه هم بابای مهدی دوستاشو دعوت کرد . حاج خانوم ترکونده بود اساسیییییی قیمه درست کرده بود با فسنجون و مرغ. دسر موز ژله الویه سالاد کاهو و ... غذاها انقدر خوشمزه بود که حد نداره یعنی بوی مرغش هوش از سرت میبرد. من دیگه انقدر خوردم داشتم میمردم. یعنی من که فسنجون دوست ندارم عین یه دیو سه سر خوردم

دیروزه رفتیم بالا کمک که تو چیدن خونه کمک کنیم. میدونین من و فاطمه کجارو چیدیم ؟ اتاق پسر حسن و آششششششششششپر خونه یعنی یک کزت تمام عیار بودم این هفته  

الان بابا زنگ زدن نهار بیاین اینجا که من گفتم عطری میایم آخه خیلی خسته ام یعنی احساس میکنم باید ۲ روز همش بخوابم تا خستگیم در بره. تازه ما ۳ شنبه ساعت ۴ بعد از ظهر میریم تهران حدودای ۶ صبح چهارشنبه میرسیم ایشالا. بعدش مامانم ۵ شنبه ۴۰ تا مهمون داره. میخواد باقالی پلو با مرغ درست کنه با الویه و حلیم بادمجون. به نظرتونه به هم میاد غذاها؟  به نظرم الویه یه وصله ناجوره به جاش قیمه یا مفسنجون باشه بهتره . نه؟؟؟؟؟؟

آره دیگه ... دیروز مامانم میگفت بای چهارشنبه با هم بریم خرید و کارارو بکنیم  دیگه منم گفتم این ۲ روز رو استراحت کنم که واسه مهمونی مامانم جون داشته باشم.

۲ شنبه هم تولد پسر حسن هست که خونه بابا اینا میگیره. امروزم چهلم مادر یکی از اقوام هست. ختم انعامه ساعت ۵:۳۰ (میشه مادر زن پسر خواهر حاج خانوم ) به حاج خانوم گفتم میام ولی الان میبینم اصصصصصصصصصصلا حسش نیست.

خیلی خوشحالم که دارم میرم تهران . خیلی

راستی یه ایمیل واسم اومده بود که رای خلیج فارس رسیده به ۵۴ درصد. لطفا برین به این آدرس و رای بدین که دیگه حداقل اسم این خلیج واسمون بمونه :

http://www.persianorarabiangulf.com/index.php

اینم دوتا مطلب که من با خوندشون خیلی خندیدم . امیدوارم شما هم شاد بشید :

یارو اومده کامنت گذاشته "استفاده از فیلتر شکن حرام است" شماها همه
دارین گناه میکنید...!

یکی نیست بگه، مرتیکه خودت با قند شکن اومدی تو فیس بوک؟


دقت کردین اگه اسمت میرزا پشمک الدین گل کلمیان هم باشه
وقتی میخوای ایمیل درست کنی
میگه قبلا با این اسم ساخته شده؟

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:3  توسط مهسا  | 

از این بازی خوشم اومد :

اگه ماهی از سال بودم : اردیبهشت

عدد : ۸

جهت : شمال

روز هفته : ۵ شنبه

نوشیدنی : آب هویج

گناه : دزدی

درخت : بید مجنون

گل : رز قرمز

آب و هوا : معتدل و مرطوب

رنگ : زرد

صدا : صدای خنده

پرنده : کبوتر

فعل : دوست داشتن

زمان : آینده

خیابون : هدایت تهران - هاشمیه 10 مشهد

فیلم : what dreams may come

پزشک : اطفال

پنجره : یه ویلا تو هاوایی

تاریخ : 12 آذر 1388

کتاب : پرنده خارزار

طبیعت : جنگل

میوه : سیب

اعصای بدن : لب

ماشین : بنز سری s

اشیا : ساعت

حیوون : پلنگ

غذا : ماکارونی

کشور : نیوزلند

آهنگ : ملودی آرش

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 11:20  توسط مهسا  | 

دیروز ۲ ساعت نوشتم ولی حواسم نبود داشتم پنجره های اضافی رو میبستم پست ثبت نشده رو هم بستم  

یعنی من یه ده روزی میشه اینجا نیومدم؟؟؟ من و مهدی هفته قبل کلا نهارا خوه بابای مهدی بودیم. یعنی ساعت ۱۱ که میشد و من تازه بیدار شده بودم  حاج خانوم میزنگیدن که نهار بیاین اینجا ما هم با روی بااااااااااز قبول میکردیم. جاتون خالی جمعه با فاطمه اینا و حسن اینا و محمد اینا رفتیم اخلمد که زیاد خوش نگذشت  آخه روز قبلش بارون اومد و صبحم هوا خیلی باحال بود اما رسیدیم اونجا آفتاب شد و منم اصلا آفتاب دوست ندارم . تو خونه هم زیر پرده ای کلفت زدم و خونه رو تاریک کردم  برعکس آدمیزادم دیگه ...

بعد از ظهرم همه از اونجا اومدن خونه ما و تا ۱۱ شب بودن و شام در خدمتشون بودیم ( البته کاملا فست فودی چون به هیج وجه حاااال غذا درست کردن نداشتم  یکشنبه هم با آناهیتا رفتیم خونه دوست مهدی عید دیدنی  تا ساعت ۱ به چرت و پرت گفتن و مسخره بازی گذشت و ما ساعت ۱ دنبال یه جای باز میگشتیم که یه چیزی کوفت کنیم . آخرشم رفتیم ویل برگر تو فرهاد بیچاره آقاهه داشت مغازه رو میبست ما رو راه داد ولی گفت اگه بگیرن یه هفته مغازه پلمپ میشه چون ۱۲ شب گذشته . ما گفتیم میبریم تو ماشین میخوریم ولی دیگه گفت بیاین تو بخورین  هفته پیش کلا خیلی تکراری بود نهارا خونه بابای مهدی بودیم و عصرا هم میرفتیم روضه  دیگه کلی سخرانی گوش کردم تو این هفته خانوم جلسه ای خواستین در خدمتم  اندازه کل ۲۶ سال زندگیم تو این ۲ سال جلسه قرآن و روضه و ... رفتم. البته خداییش شب آخر خیلی باحال بود و کلی خالی شدم. آخه داشت روضه میخوند من یاد مامانم افتادم و دلمم خیلی واسش تنگ شده بود و زدم زیر گریه. یه چیزی بگم بهم نخندینا من از وقتی کلاس چهارم بودم یعنی ۱۰ سالم بود همش میترسیدم مامانم دور از جونش بمیره و هر وقت یاد این قضیه میوفتم که اگه مامانم نباشه من میمیرم و... میزنم زیر گریه حتی الان که دارم تایپ میکنم اشک تو چشام جمع شده .

بگذریم ...

از بابا اینای مهدی بگم که از وقتی فهمیدن ما تصمیمون واسه رفتن قطعیه همه دارن تلاش میکنن رای ما رو بزنن. هر کی یه پیشنهاد وسوسه کننده میده . من اولا سست میشدم اما الان همش آرزو میکنم زودتر ویزا بیاد و ما بریم. اینجا باید از آنی عزیزم خیلی خیلی تشکر کنم که با راهنمایی ها و حرفاش کلی بهم امید داد و خیلی کمکم کرد. هر وقت کامنتای آنی رو به مهدی نشون میدادم کلی خوشحال میشد و حال میکرد. حخصوصا یه بار که خیلی داغون بودم از نظر فکری با خوندن کامنتش پر از انرژی و امید شدم. دیشبم مهدی بهم میگه مهسا من به حرفای دوست تو بیشتر از دوست ۵ ساله خودم اطمینان دارم . آخه فرید از وقتی رفته حتی یه بارم زنگ نزده که هیچی حتی چت هم نمیکنه و جواب اس ام اس هم نمیده. با اینکه ما ۲ بار بهشون زنگ زدیم و چند دفعه تو oovoo واسشون پیام گذاشتیم. مهدی واسه سال نو بهش اس زد جواب نداد  شنیده بودم آدما میرن اونور تغییر میکنن اما دیگه نه انقدر زود. ولی خداییش الناز هر وقت آن باشیم pm میده ولی وقتی راجع بع اونجا ازش سوال میپرسم مثلا در مورد محله ها و قیمتا و کار و ... جواب نمیده. مثلا واسه وسایل ازش پرسیدم گفت نمیدونم باید بررسی کنی خودت ببینی بیاری به نفعته یا بفروشی. انگار خودم نمیدونم باید بررسی کنم. در صورتی که آنی بهم آدرس چندتا سایت رو داد که خیلی بهم کمک کرد. دمش گرم  

از اینم بگذریم...

امروز صبح زود با مهدی رفتیم حرم. خیییییییییلیییییییییییییی حال داد. خیلی سبک شدم. واسه همه دعا کردم.

سه شنبه حاج خانوم مهمونی داره یعنی همون دوره شون این ماه نوبت حاج خانومه. این مهمونی هارو دوست دارم آدماش بهم کلی انرژی مثبت میده ...

2 تا خبر خوب هم دارم : یکی اینکه خدا بخواد 19 اردیبهشت که میشه سه شنبه با فاطمه اینا میریم تهران و جمعه برمیگردیم. دومم اینکه بالاخره بالا تموم شد فردا کارگر میاد که تمیز کنه البته الان حسن داره یه کاراییشو میکنه. خیلی خوشحالم دیگه از این خاک و کثیفی خسته شده بودم. بالا خیلی قشنگ شده. یه اتاق رو صورتی خیلی ناز کرده یه اتاقم آبی یه اتاقم سفییید. شومنه رو کامپوزیت کار کرده و سرامیکاشونم خیلی خوشگل شده. حمامم خیلی ناز شده کل سرویسشو عوض کرده و خلاصه کلی باحال شده بالا ( البته به خونه ما نمیرسه که  )  

دیگه همین

واسمون دعا کنین کارامون جور بشه

بووووووووووس

باااااااااااای

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 12:35  توسط مهسا  | 

سلام . خوبین؟

دیروز و پریروز نهار و شام خونه بابااینا بودیم. یعنی صبح حاج خانوم زنگ میزن که نهار بیاین اینجا بعدش دیگه تا شب نگهمون میداشتن. دیشب فاطمه اینا هم اومدن و فاطمه دوتا کیسه سبزی بهم داد یکی سبزی خوردن یکی هم سبزی کوکو.

قراره جمعه همه بریم بالاهای طرقبه پیکنیک  من عاشق این هوام. دوست دارم همش برم در دامان طبیعت ولو بشم و حالشو ببرم

این روزا همش دچار حس های متفاوت میشم. همین یه ساعت پیش یه دل سیر تو بغل مهدی گریه کردم. نمیدونم آخر عاقبتمون چی میشه. البته مهدی میگه حالا بزار ویزاهامون بیاد هنوز نه به باره نه به داره . هنوز که چیزی معلوم نیست. شاید خدایی نکرده کیس آفیسر یه سوتی از محل کار بگیره و همه چی خدایی نکرده خدایی نکرده دود بشه بره هوا  ( خدا نکنه اینجوری بشه ) همش به این فکر میکنم اینجا ما هر وقت به مشکل خوردیم یا پول لازم داشتیم بابای مهدی یا مامان من به دادمون میرسیدن. اونجا چیکار کنیم. مخصوصا اینکه مهدی زبانش خیلی ضعیفه یعنی میگم ضعیف شما بخون افتضاح. دارم گرامر بهش یاد میدم فعلا تو do , does گیر کردیم. من موندم مهدی چجوری فوق لیسانس قبول شده و چجوری زبان تخصصی ۱۷ گرفته. البته زبان عمومیشو میدونم که پسر عموش که تا ۱۲ آمریکا بوده و زبانش توپه به جاش امتحان داده و ۱۸ شده ولی تخصصی رو چی کار کرده نمیدونم. آره دیگه ... این زبان مهدی هم خیلی نگران کننده هست و همین حالاش باید ۳۵۰۰ دلار به خاطر همین بدیم. البته اونجا ۶ ماه واسش کلاس میزارن ولی بعید میدونم راه بیوفته  بعد همش با خودم فکر میکنم مهدی چه جوری با این وضع زبانش کار گیر بیاره و ما نهایتا با پولی که ببریم میتونیم ۱۰ ماه زندگی کنیم. بعدشم امروز رفتم تو یه سایت املاک خونه های فسقلی هفته ای ۴۰۰ دلار اجاره شون بود . خلاصه که اعصاب نمونده واسم. ای خدا چی میشه یه ۵۰۰ میلیون واسه ما بفرستی  آخ که چقدر غر زدم. ببخشید . خب اینجا نگم کجا بگم ؟؟؟؟؟

از اون طرف مامانم و محمد آخر روحیه دادن هستن. انقدر مارو تشویق میکنن که حتما برید و موندن اینجا فایده ای نداره و آخرش که چی و ... محمد میگه فکر کن ۶۰ تومن پول رهن خونه رو میری میخوری و بر میگردی دیگه بدتر از این نیست که آخرش اینه که اندازه پول رهن خونه تون ضرر میکنین ولی حتما برو وگرنه یه عمر افسوس میخوری. الان که با محمد حرف میزدم میگفت داری میری یه دنیای دیگه. مطمئنا موفق میشین درس میخونین پول در میارین تو یه دنیای آزاد زندگی میکنی که واسه انسان ها ارزش قائلن مثه اینجا نیست شب بخوابی صبح پاشی ببینی زندگیت زیر و رو شده و ... کلی از این حرفا و کلی بهم امید داد.

نمدونم ... تا قبل از این خیلی مصمم بودم اما الان یکم میترسم. یه چیزی بگم ؟ خیلی چیپه ولی میگم. نمیتونم از خونه و وسایلمون دل بکنم  یعنی دارم غصه ۴تا تیر و تخته رو میخورم  منم دیوونه ام هااااااا

با همه این اوصاف ولی شما دعا کنین کارمون بدون مشکل پیش بره و زود بریم

بووووووووووس

بااااااااااااااااای

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 13:14  توسط مهسا  | 

سلام علیکم  خوبین ایشالا؟

هفته پیش ما کلا دنبال کارا بودیم. خداروشکر آزمایش و رادیولوژی ... اوکی بود و بعدشم رفتیم پیش دکتر دانشمند که دید و امضا کرد و مهر و موم شد داد بهمون که بفرستیم بره. یعنی انقدر پول خرج این چیزا کردیم که دیگه اه شدیم و به صفر داریم میرسیم. مثلا ویزیت همین خانوم دکتر نفری ۱۵۰۰۰۰ تومن بود . خلاصه که انقدر دوییدیم و پول خرج کردیم که افسرده شدیم رفت پی کارش

از اون طرف شنبه خونه محمد شام دعوت بودیم یکشنبه خونه عموی مهدی دوشنبه آنا اومد خونمون یه سر. سه شنبه رفتیم خونه بابا اینا و چهارشنبه هم عروسی دعوت بودیم. یه عروسی میگم یه عروسی میشنوین. انقدر این عروسی همایونی بود که نگوووووو. ارقام نجومی بودن در حد المپیک. مثلا سرویس عروس خانوم ۴۰۰۰۰۰۰۰ لباسشون ۲۰۰۰۰۰۰ تازه کرایه کرده بودن. من تا حالا لباس عروس به این قشنگی ندیده بودم. واقعا زیبا بود. عروسی هم که هتل پردیسان بود . آتلیه هم گلامور بود که تو مشهد خیلی معروفه و دیگه خلاصه که عروسی توپی بود. البته عروس خانوم دندونپزشک بودن و دارن تخصص میخونن و آقای داماد هم متخصص نمیدونم چی چی بودن بلهههههههههههههه دیگه پس میخواین من همچین عروسی بگیرم. تازه کلی هم کادو گرفتن که یه رقمش یه سرویس جواهر ۱۸۰۰۰۰۰۰ میلیونی از طرف پدر داماد بود. بگذریم ...

۵شنبه هم دایی مهدی که میشه دایی مامان من واسه نهار همه رو دعوت کرده بود باغش توی شاندیز. حتی بابا و حاج خانوم هم دعوت بودن به همراه همه دایی ها و خاله ها که من اصلا دل خوشی از هیچ کدومشون ندارم . از اون ...های ۲ آتیشه که از ۳ تا کمه حرفشون ۵ تا قلمبه سلمبه و تیکه هستش ... حالا دعوت رو داشته باشین : زنگ زدن به مهدی دعوت کردم بعدش دوباره یه ربع بعد زنگ زدن که دایی جان من بابا اینارو دعوت کردم اما ما بزن و برقص داریم و آهنگ میزاریم شما یه جوری به بابات اینا برسون که اینجوریه  خب آخه این یعنی چی ؟؟؟؟؟؟؟؟ یعنی بابات اینا نیان دیگه مگه نه ؟؟؟؟؟؟؟ آقا انقدر به مهدی برخورد که نگووووووو گفت بعد ۲۱ سال که مامان فوت کرده دعوت کردن اونم اینجوری ... خلاصه که از اونجایی که اتحاد مهدی اینا خیلی زیاد هستش همه قرار گذاشتیم که نریم و فاطمه بزنگه و بگه که ما نمیایم. آقا من انقدر حاااااااااال کردم که نگو. خیلی تو دهنی خوبی به این دایی جااااااان شد. آخه این دایی مامانم استاد دانشگاه فردوسی هست و خیلی خودشو بالا میبینه و یه جورایی رفتار فخر فروشانه ای داره و لابد پیش خودش فکر کرده حالا ما هلاکشونیم و بدو بدو میریم خدوتشون

خلاصه این از این. در عوض ۵شنبه بابای مهدی از بیرون کباب و جوجه خرید و همه رفتیم اونجا که خیلی هم خوش گذشت. بعدش ساعت ۶ با فاطمه و هانیه و محمد رفتیم خونه مادربزرگ مهدی که هانیه خداحافظی کنه آخه ساعت ۵ برمیگشت مالزی. دیگه شبم رفتیم از هانیه اینا خداحافظی کردیم که دم در دختر هانیه که ۲ سالشه همچین لب ورچید و بغض کرد که تا همین دیشب مهدی دپرس بود.

امروزم از اونجایی که من دوز جو گیری خیلییییییییییی بالا هستش همه لباسارو ریختم بیرون و اونایی که میخواستم ببرم رو تو چمدون گذاشتم  البته زمستونیاشو.

یه حال اساسی هم بابای مهدی بهمون داد. ما قسط سوم وکیلمون ۱۷۰۰ دلار بود . اون موقع که ما قرارداد بستیم دلار ۱۰۲۰ تومن بود و ما خوشحال که دیگه ۱۸۰۰۰۰۰ تومن دیگه بدیم تمومه اما از شانس خوشگل ما دلار استرالیا شد ۲۰۶۵ تومن. ما درگیر جور کردن پول بودیم و میخواستیم سرویس منو بفروشیم که بابا جوووووووووووووووون به دادمون رسید و امروز پولو داد به مهدی . تازه چون دلار شد ۲۰۱۹ تومن ۶۷۰۰۰ تومن هم واسه خودمون موند  حالا تو این اوضاع یه ۹۰۰۰۰ تومن هم بابت کنسل کردن آزمون آیلتس جریمه شدیم که همه جای منو سوزووووووند اساسی. خلاصه که پول لازم داریم خیلی زیاد. بلیط استرالیا با القطریه شده ۱۸۰۰۰۰۰ که از زمان الناز اینا ۸۰۰ تومن گردن شده. خلاصه که از صبح کلی حرص خوردم که حالا از کجا بیاریم و اینا بعدش خودم با خودم به این نتیجه رسیدم که هر چی گرون بشه خونه هم خب گرون میشه و ما هم خونه رو گرون تر رهن میدیم  بعدش دوباره خیالم راحت شد.

وای چقدر حرف زدم.

یه سوال : شما با تنها سفر رفتن زن و مرد موافقین؟ یعنی زن و شوهر گاهی بدون هم برن سفر؟ بگین لطفا واسم مهمه ...

خب دیگه فعلا خدانگهدار

الان که یه دور متن رو خوندم دیدم چقدر عدد داره این پستم. من آدم پولکی نیستم هاااااااااااا همین جوری اومد منم نوشتم دیگه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 15:56  توسط مهسا  | 

دارم عین ابر بهار اشک میریزم. چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مامانمو میخواااااااااااااااااااااااااااااااااااام

۸ روزه ندیدمش . تا آخر اردیبهشتم نمیبینمش. بعدشم اگه بریم استرالیا معلوم نیست چند وقت نبینمش. من مامانمو میخوام. خداااااااااااااااااااااا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 0:44  توسط مهسا  | 

سلام دوستای گلم

سال نو مبارک  

امسال خیلی عید باحالی بود. ۲۹ اسفند خالم شام دعوتمون کرد. آخه من و مهدی بعد عروس تهران نرفته بودیم و یه جورایی پاگشا بود. اول فروردین هم شام خونه داییم دعوت بودیم. من و مهدی ۳۲۰ تومن عیدی گرفتیم. خیلی کیف داد جیبمون پر پول شد  دیگه دوم ساعت ۱۲ رفتیم سمت نور. گفته بودم که داداشم نور درس میخونه و تنها خونه داره که ؟؟؟؟ من تا حالا خونه شو ندیده بودم. خیلی باحال بود. یاد دوران دانشجویی خودم افتادم . هوا که عالی بود. البته یه کم سرد بود ولی به قدری لطیف بود که دلم نمیخواست برگردم. اتفاق خاصی تو سفر نیوفتاد. فقط اینکه یه شب که لب دریا وسطی بازی میکردیم محمد توپو زد تو صورتم و از ونجایی که من عینکی هستم پوسا بینیم با عینک کنده شد و خوووووووووون اومد. فرداشم باز داشتیم با یه سری که لب دریا باهاشون دوست شده بودیم والیبال بازی میکردیم که یهو مهدی کمرش گرفت و پرت شد زمین. حالا مهدی با اون هیکل توپول بامزه اش نمیتونه تکون بخوره. دیگه با بدبختی رسیدیم خونه. طفلی تو آسانسور گیر کرده بود نمیتونست بچرخه بیاد بیرون. خلاصه که تا ۲ روز همش دراز کش بود و حتی غذا هم خوابیده میخورد. از این آمپولا که ۵ سی سی این طرف میزنن ۵ سی سی اون طرف زد. مامانم آمپولشو زد. مرد گنده یه اداهایی در میاورد. انقدر دستمو فشار داد دستم قرمز شد. هشتم هم ظهر فاطمه اینا که آستارا بودن اومدن پیشمون و فردا صبحش رفتن. در کل خوش گذشت. دیگه نهم صبح داشتیم ساکمون میبستیم که موبایلم زنگ خورد. دیدیم از طرف وکیلمونه. فکر کردیم میخواد بگه کیس آفیسر مشخص شده که گفت باید تا ۲۸ روز دیگه مدیکال و سوء پیشینه رو بدین. البته مهدی باید آیتس اوورال ۴.۵ هم بده که ما تصمیم گرفتیم هزینه اش که ۳۴۰۰ دلار هست بدیم که مهدی همون جا کلاس بره. دیگه اینجوری که وکیلمون گفت تا ۲ ماه دیگه ویزامون میاد اگه خدا بخواد. من که دارم از استرس میمیرم. نمیدونم وسایلمو چیکار کنم. بفروشم یا نه؟ اگه نه کجا بزارمشون؟ آخه ما میخوایم خونه رو رهن بدیم و با پولش بریم اونجا. همه میگن باید خرج یه سالتونو بیارین. دعا کنین اونجا موفق بشیم.

دیگه از شمال که برگشتیم یه روز دوستم سمیرا دعوتمون کرد خونه اش که زیاد خوش نگذشت  آخه همش حرفای تکراری بود و منم خیلی بی حوصله شدم و در کل انرژی منفی زیادی بهم داد.

۱۳ به در هم خیلی خوض گذشت. با مامان بزرگم و داییم و یکی از دوستامون رفتیم پارک نزدیک خونمون و کلی بازی کردیم. بعدشم داداش جونم مارو رسود راه آهن و اومدیم مشهد .

بالا همچنان تموم نشده و اعصاب من ریده اس بابت این موضوع. آخه بابا بنایی ۳ هفته ۱ ماه نه دیگه ۲ ماه و نیم همه رو زابراه ؟ کنی. ا ه ه ه ه

۱۵ با مهدب رفتیم واسه سوء پیشینه و الانم مهدی رفته که واسه پاسپورت درخواست بده. یه زمانی مهدی میخواست واسه دکترا بره مالزی و واسه همین ۱۵ میلیون وثیقه گذاشته بوده. بعدش که نرفته و خواسته وثیقه شو پس بگیره باید پاسپورتشو تحویل میداده چون اون موقع هنوز سربازی نرفته بوده. خلاصه که این کارکنان زحمت کش هم ترتیب پاسپورتو دادن و خیلی شیک گمش کردن. بعدم به مهدی گفتن بگو گم کردی و ما کمیسیون تشکیل میدیدم و ... خلاصه که مم.لکت شیکی دارم ما

دیروزم که هانیه رو نهار دعوت کردم. اصلا حوصله نداشتم. فقط مرغ درست کردم و سوپ با سالاد و سبزی  خیلی بی حوصله بودم.

آهان ... تهران رفتم عکس ریه و سینوس انداختم که معلوم شد آسم ندارم و سینوس هام به شدت چرکی هستن . یه کپسول دارم میخورم به اسم کلاریترومایسین که عین زهر مار میمونه

دیگه همین

مواظب خودتون باشین

بوس

بای

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 10:45  توسط مهسا  | 

خیلی هیجان دارم . بااااااااااااااااااااااورم نمیشه

مدیکالمون اومد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 10:11  توسط مهسا  | 

آرزو دارم نوروزي كه پيش رو داريد اغاز روزهاي باشد كه ارزو داريد
سال نو مبارک
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 22:12  توسط مهسا  |